-
دچار
چهارشنبه 9 دیماه سال 1388 10:08
خوشبختی مثل یخ می مونه که اگه وقتی توی دستته ،مشتتو گره کنی و بخوای محکم نگهش داری ،آب می شه و فقط سردی و کرختیش توی حافظه دستت باقی می مونه.دوست داشتن تو هم عین خوشبختیه.می خوام لبریز بشم از تو تا بگم دوستت دارم تا ذره ذره تو رو نفس بکشم تا یه وقت چشم باز نکنم ببینم فقط توی خاطرم ،جا خوش کردی.
-
زیبای من
دوشنبه 7 دیماه سال 1388 12:13
چه زیبا شدی دلکم.اینقدر زیبا و خواستنی شدی که کم مونده خودم عاشقت بشم. داری خودتو بالا می کشی دلکم.اینقدر بالا که هراس دارم جا بمونم .
-
تنفس مصنوعی
سهشنبه 24 آذرماه سال 1388 08:35
پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه. تو رو از خودم جدا می کنم.مثل عشقه چسبیدی بیخ گلوم.نمی زاری نفس بکشم.چی می خوای از جونم؟کافیه.به حرمت این روزای مردگی ولم کن.
-
بهشت
یکشنبه 1 آذرماه سال 1388 09:44
دستت بهم نمی رسه.اینقدر دور شدم ازت که دیگه عطر سیب سرخ و افسون طعم شیرینش هم نمی تونه منو به آغوشت برگردونه.
-
حراست
سهشنبه 26 آبانماه سال 1388 13:10
شخصیت من خیلی فراتر از حجابمه .کور خوندی .نمی تونی منو محدود کنی.حالم ازت بهم می خوره ...
-
زبان گویا ...
دوشنبه 18 آبانماه سال 1388 13:43
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز . وای بر من ، گر تو آن گم کرده ام باشی ، که بس دور است بین ما ...
-
بخشیدم
سهشنبه 12 آبانماه سال 1388 07:46
دلم را شکستند ،بخشیدم،پیش نگاهم دیوار کشیدند،بخشیدم،به تاوان گناه ناکرده محکومم کردند،باز هم بخشیدم.آسان نبود،اما ایمان داشتم که اگر می خواهم روزی آسمانیان مرا ببخشند ،باید از گناه زمینیان درگذرم ؛حتی اگر دشوار باشد.
-
دفتر مشق
یکشنبه 26 مهرماه سال 1388 11:50
صفحه سفید همیشه یه هراس دلهره اور برام داشته.کاش می شدبرای همه صفحه های سفیدم سرمشق می دادی همیشگی من
-
نفس
شنبه 25 مهرماه سال 1388 13:10
برخی کسان هستند و من تنها تو را کم دارم چیزی برای زندگی مثل نفس کم دارم گر هم کسی پیدا شود دنیای من زیبا شود کی می رود از خاطرم اینکه تو را کم داشتم
-
عشق یعنی :
یکشنبه 12 مهرماه سال 1388 15:03
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا ، عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج...
-
کسی باید باشه .
سهشنبه 7 مهرماه سال 1388 23:52
حرف تنهایی ، جدایی از نفس ، قدیمی ، اما تلخ و سینه سوزه اولین و آخرین حرف ، حرف هر روز و هنوزه منه تنهایی شاید یه راهه راهیه تا بینهایت قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت اما تو این راه که همراه ، جز هجوم خار و خس نیست کسی باید ، باشه باید ، کسی که دستاش قفس نیست ، نفس است .
-
تو عاشق تری یا من؟
دوشنبه 6 مهرماه سال 1388 09:46
نیازی نیست که بخوام دوستت داشته باشم یا مثلا بخوام موندنی باشی برام می دونی چرا؟ چون شدی تمام دلمشغولی ذهن نازک من چون شدی بک گراند ذهنم چه بخوام چه نخوام دلم می افته با فکرت این دل افتادن منم برای خودش شده ماجرایی ...
-
بنواز مراهمیشگی ترینم
دوشنبه 30 شهریورماه سال 1388 09:28
اسم منو که هجی می کنی نوازش صدات تنم رو داغ می کنه و انگار که سرانگشتات با پوست تنم بازی می کنن خواستنی بودن تا آخر دنیا دل انگیزترین دلخواه منه
-
سمیرا
شنبه 28 شهریورماه سال 1388 18:56
می دونی سمیرا یعنی چی ؟؟؟ س یعنی : سمیرای من م یعنی : ماه من ی یعنی : یار من ر یعنی : رویای من ا یعنی : امید من باید عاشق باشی تا این حرفارو بفهمی ، نفســـــــــم . چی ؟؟؟ دیوونه خودتی !!!
-
انسانم فرما
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1388 08:23
گاهی اوقات بغض سنگین آدم بودن اینقدر راه گلومو می بنده که وقتی می خوام خالیش کنم باید هق هق کنم و شونه هام بلرزه. گاهی اوقات سفیدی دلم اونقدر چرکمرده می شه که فقط "امن یجیب" به فریادم می رسه . گاهی اوقات اینقدر از اون مقصدی که بهم نشون داده بودی دور شدم که فقط "الغوث "می تونه راه گشا باشه....
-
همیشگی من
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 09:58
بـا نـوازشـــت جرعه جرعه از جــام آرامـش می نوشـــم و بـا نـجـوای نـفـس هـایت خـاطرات تـلخ را به بــاد می سپـارم ... با مـوج بوسه هـایت قـلبـم بر رویا وخیال شناور می شود و درآتـشکده نــگاهـــت غــم هــایــم خاکستر می شوند ... دوست دارم از ته دل بخندم وبـگویــم من وتو یعنی : مـــای بی هم !!! ؛میلادت مبارک همیشگی من؛
-
تو ...
جمعه 13 شهریورماه سال 1388 13:21
در زندگی لحظاتی هست که احساس آزردگی و تنهایی و ... می کنیم و میپنداریم دورا دورمان خالی شده ، اما من بر این باورم که این لحظات ، لحظات اتصال به روییدن است . در این لحظات است که می کوشیم برای دوباره یافتن چیزهایی که زمانی داشتهایم ، روی میآوریم به جهتی دیگر و جانبی دیگر با شناختی تازه و نو ، با بیدارییی تازه گویی...
-
نفس
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1388 11:40
ببین نفس من ..! مگر قرار نبود تو نفس من باشی و .. من پر پرواز تو ..؟ مگر زمزمه هر روزت نبود : ای ستاره ی شبای مشرقی ، پر پرواز منو ازم نگیر ..؟ و من قول دادم تا همیشه پر پرواز ت بمانم .. مگر غیر از این است که .. من نفس م را با تو معنا کردم .. تو نفس من شدی و من پر پرواز تو .. پس چرا هرچه بیشتر می رویم کمتر می رسیم ..!...
-
سلام
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1388 11:43
... باز دیوانه سلامش را خورد تا تمنای نگاه گل را نشکند و به هر بیگانه ای پاسخ گفت تا همه بدانند اون سلام را می داند پس خیالتان را بگویید او همیشه همیشه دوستتان دارد سپاس از بودنتُ نوازشتُ سرانگشتان پرلطفت
-
مرا دریاب ...
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1388 09:59
اگر کلمه سلام کشف نشده بود ، من و تو باز هم برای شروع می توانستیم کلمه ای بیابیم ... به هر حال سلام نفسم . از آخرین دست نوشته تو 40 روز می گذرد . دست نوشته هایی که با دل خواندمشان و رایحه خوش وجودت را از لابلای آنان استشمام کردم چنان که گویی دستان من صفحه کلید بودند و دستان تو ... نفس من .. روزهایی با تو بودم .. این...
-
حسادت
سهشنبه 23 تیرماه سال 1388 09:05
مست مستم از نوازش دلت مثل شراب ها نه زیبای من تو در من ، سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی
-
نفرین
یکشنبه 21 تیرماه سال 1388 07:26
من حتی آدمای بد زندگیم رو هم به این آسونی فراموش نمی کنم ... آی تمام افسران دنیا ! دلکم از چراغ قرمزعشق تان عبور کرد جریمه اش نمی کنید؟
-
دل دلِ دلواپسی
شنبه 20 تیرماه سال 1388 13:26
هی دلکم ! چه تلاش طاقت فرسایی داری برای ادامه دادنُ موندنُ دیده شدن و...فراموش نشدن زیر پاتو خالی نکنن رفیق خاطرتو می خوام دل قشنگم
-
اندکی صبر سحر نزدیک است
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1388 08:53
-
اعتراف
چهارشنبه 17 تیرماه سال 1388 11:25
گیرم که گفتم از گردوی عشق نخوردم ...با دستان سیاهم چه کنم؟!
-
حریر صدات
یکشنبه 14 تیرماه سال 1388 11:08
پوست تنم نوازش صدات رو کم داشت ...سپاس
-
گوش شنوا سیری چند؟
شنبه 13 تیرماه سال 1388 12:11
کاش به جای اینکه بهم بگن چقدر شنونده خوبی هستم یه نفر یه جایی یه روزی منو می شنید اگه شنونده خوبی هستم فقط به این دلیله که نمی خوام کسی حس تلخ شنیده نشدن رومثل خودم تجربه کنه
-
غرور
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1388 09:00
-می خوام ازت مرخصی بگیرم -واسه چی؟ -برم دورتر ببینم از اونجا هم همین رنگی !!!! -اوهوم...خیالی نیست...اما اگه رنگی شدی دیگه نیا تاخاطره سفیدت برام بمونه میخواهی بروی پس بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را
-
عجب صبری خدا دارد
سهشنبه 9 تیرماه سال 1388 08:57
یاد گرفتم صبور باشم توبه کردم از بینش از آگاهی از دانستن از فهم از امید از آرزو آب توبه ریختم روی شعورم و خودموزدم به اون راه تا کمتردردم بیاد می شم یه گوسفند گله
-
اکنون بی تو ...
سهشنبه 2 مهرماه سال 1387 15:23
هیچ وقت فکر نمی کردم به جایی تو زندگی برسم که هیچی نخوام ... هیچی . که قید همه چیز و همه کس رو بزنم . قید کار ، زندگی و حتی دوست داشتنی هایم . اینکه برم رو کنار دریا ، تو ماشین بشینم صندلی رو بخوابونم و چشما مو ببندم و فقط بو بکشم ، بوی عطر تو رو بشنوم و بس ... و هق هق گریه کنم . این روزا چشمام همش سیاهی میره . الکی...