فقط اجازه بده هرم نفسات رو داشته باشم
فقط اجازه بده دلم برات تنگ بشه
فقط اجازه بده دلم مال تو باشه
فقط اجازه بده عزیزم باشی
همین کافیه فقط اجازه بده دوستت داشته باشم
خیلی خودمو به در و دیوار زدم خیلی تلاش می کردم یه راهی پیدا کنم تا بتونم نفس بکشم
هزار بار این یه وجب جا رو با قدمهام شمرده بودم 20 تا طول 15 تاعرض .
از حفظ بودم صدای پاشو .ریتم قدمهاش برام اشنا بود .
گوشامو تیز کردم صدای پاش می اومد از راه پله اومد بالا ... من در اخر سمت چپ بودم
قلبم داشت می اومد توی حلقم
درو باز کرد ...
سلام
سلام عزیزم
خوبی؟
اره قربونت برم تو چطوری؟
اوضاعت ؟
می گذرونم عزیزی . تو چی؟ یه وقت خودتو خسته نکنی
منم بد نیستم . امیدوارم روز خوبی داشته باشی . خدا نگهدار
به امید دیدار گلم
همین بود سهم هر روز من از زندانبانی که عاشقش بودم.
ای کاش همه باور می کردند که آتش می تواند فقط بسوزد و اصلا نسوزاند. اینکه معمولی است . ای کاش همه باور می کردند جایی هست که آب سر بالا می رود اصلا اینها هم مهم نیست . مثلا کاش خورشید یک روز هم که شده بی خیال شرق و غرب می شد و طعم طلوع و غروب رو یا خدا رو چه دیدی ُ غروب و طلوع رو به شمال و جنوب می چشوند .اصلا رویش کی اتفاق می افتد؟ فکر کن که زمستان نمیراند ُ مگر دوباره چیزی متولد خواهد شد ؟
تو در استانه خزان متولد می شوی . می دانی چرا ؟ چون من خزان هاست که مرده ام . بدون مردن هم که چیزی به دنیا نمی اد . تو با خیال تخت چشم باز کن که من با همه پریشانی هایم چشم بسته ام .برای همیشه .
حالا که هر بهاری خزان می خواهد...
من می میرم ُ تو متولد شو حوای من
تاحالا شده احساس کنی یه حباب هستی روی سطح آب که با هر تکونی و هر لرزشی حتی افتادن یه برگ خراب می شی و می ری زیر آب بعد دوباره با یه امید تازه به وجود بیای ؟
تا حالا شده تکلیف احساساتت رو ندونی؟
تاحالاشده نتونی برای اونا اسمی بزاری؟
تا حالا شده خودتو نشناسی؟
تا حالا شده چیزی رو بخوای و ازش دوری کنی؟
وای که چه حس بدیه...
تجربه کردنش برام عذاب اوره و این سردرگمی داره دیوونه ام می کنه . نمی دونم چه مرگیم شده؟ چرا نمی تونم خودمو جمع و جور کنم؟
نمی دونم چرا اختیار اشکامو از دست دادم
حتی گرماشونو احساس نمی کنم فقط خیسی صورتم ازارم می ده .
بوی این عطر داره کلافه ام می کنه.
تکلیف هیچ چیزم رو نمی دونم .
ارومم و خالی
خالی و سبک
سبک و ناب
درست مثل حباب
دوستم داشته باش همانگونه که من دوستت دارم
بگذار فاصله بین من و تو کمتر از آنی باشد
که می خواهیم و نمی توانیم
که می توانیم و نمی گذارند!
بگذار میان من و تو فاصله ای نماند
نه به خاطر خودت ُ
و نه به خاطر من !
که به خاطر این عشق دوستم داشته باش
بیش از انی که من دوستت دارم ...
دوست داشت ُ نه ؟تو هم دوستش داشتی . مگه می شه همدیگه رو دوست نداشت باشید ؟ آخه مگه روی زمین خدا به جز شما دو نفر کس دیگه ای هم بود که دستت تون رو بگیره . با هم قل بخورید روی چمنزارهای بکری که شما دو تا ُ اولین بچه هایی بودید که پاتون به اون می رسید وقتی فکر می کنم به زمین گرد که عین یه توپ اسباب بازی ُ تمامش مال شما دوتا بود ُ دلم پر از شادی می شه . اما چی شد ؟چی شد که آخر قصه یه جور دیگه شد ؟ یعنی واقعا کجای مسیر رو اشتباه رفتید که قصه ختم شد به اینکه از هم بدتون بیاد ؟ یعنی از هم بدتون اومد ؟ یعنی وقتی که برادرت خواست بکشدت ُ تو حتی وقت نکردی یادش بیاری که چقدر همدیگه رو دوست دارید ؟
هابیل! نشد که به برادرت بگی تمام زمینی که من و تو رو عین بچه هاش بغل کرد و بزرگ کرد و دوست داشت ُ از وحشت این اتفاق داره به خودش می لرزه ؟ یا اون یکی ُ برادرت رو می گم ُ یادش نیفاتد که اگه یه وقت زمین می خوردی ُ می دوید و دستت رو می گرفت و تو چشات لبخند می زد .
اون رو ز چی شد که این بار خودش زمین خوردنت رو خواست ؟ چی شد که زمینت انداخت ؟ اون قدر محکم که هیچ وقت بلند نشی و زمین که نمی دونست چطور بغضش رو قورت بده ُ تن بی جون و نفس تو رو محکم تو آغوش گرفت ...
شاید چون بزرگ شده بودید ُ شاید بزرگ شدنُ خنده هاتونو سخت کرده بود و غم هاتونو بزرگ ...شاید...
می گن آدمای خدایی هر روز ُ بارها و بارها دعا می کنند :
خدایا !
آنی و کمتر از آنی
من را به حال خود رها نکن .
شاید قابیل ُ این دعا رو بلد نبود .
سپس خداوند خدا آنان را فرمود : همگی ؛بزرگتان و کوچکتان ؛ دورتان و نزدیکتان ؛ در پای اینان به خاک افتید ؛ فرمان فرمان خداوند بود . همه سر به سجده نهادند ؛ جز شیطان که طغیان کرد .اکنون که خداوند خدا دوست داشتن را برمی گزیند ؛ عشق را در پای آن به سجده می خواند ؛ او که عاشق بزرگ و دیرین خداوند است از کینه جانش عاصی می شود ؛ حسد عشق عشق را نیز تباه می کند مطرود عشق م یگردد و دشمن دوست داشتن اما به پاس عشق دستش رادر انتقام از دوست خویش ؛ امانتدار آشنا و خویشاوند همانند و تلمیذ درس های خویش باز می گذارد تا هم عشق را پاداش داده باشد و هم دوست داشتن را بیازماید .
همیشه عاشق این قسمت کتاب دکتر شریعتی بودم چقدر زیبا دوست داشتن و عاشق بودن رو با هم مقایسه کرده خداوند عاشق انسانها نیست بلکه اونا رو دوستداره . توی زندگی بعضی وقتا دوست داشتن و عاشق بودن رو نمی شه از هم شناخت .
تا حالا شده در عین رودرواسی با کسی به شدت باهاش احساس نزدیکی کنید و بخواید اون همیشه باهاتون باشه من این حسو تجربه کردم خیلی شیرینه .یه دلهره یه شوق شیرین یه دل دل دلواپسی ...
آینده چیزیه که من همیشه دوستش داشتم یه انتظار بی پایان همیشه دلم م یخواد منتظر آینده باشم حتی اگه اینده یه ساعت دیگه باشه و اون شور و اشتیاق شیرین با این انتظار دوستداشتنی وقتی همراه بشه من می شم حوا و تو می شی ادم .
یه وقتایی دنیا و ادماش اینقدر حوصله ات رو سر می برن که دوست نداری هیچ کسو به قلبت راه بدی یه حریم یه حفاظ یه حصار یه سیم خاردار می کشی دور خودت برای شروع ارتباطت هم یه اصول و قرار و مدار می زاری اما یه دفعه با یه حادثه و یه اتفاق عجیب همه چیز به هم می خوره .
من میگم خوش به حال ادم و حوا که زمین به این عظمت مال خودشون دو تا بود و عشقشون هم انحصاری. حالا حکایت من و عزیزی خودم هم شده همین . لیلی و مجنون ُخسرو و شیرین ُویس و رامینُ وامق و عذرا هیچ کدومشون رو دوست ندارم فقط ادم و حوا تمام دنیایی که ساختیم مال خودمون .