نمیدانم تو میدانی ...

نمی دانم تو میدانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده ، سراپای وجودم در فراقت آب گردیده

نمی دانم تو میدانی ز هجرت دیدگانم همچو دریایی پر ز خون گشته ، غم و دردم فزون گشته و اکنون درون بسترم همچو شمع می سوزم

برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم و با او از غم و درد درونم راز میگویم

نمی دانم تو می دانی درون بسترم من سخت می گریم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که بی تو می میرم

جز تو ای دور از من از همه بیزارم

فقط امروز

وای  خدایا من اصلا امادگیش رو ندارم

اصلا خودمو اماده نکردم

...

دعا کنید جا نمونم

همین کافیه...

فقط اجازه بده هرم نفسات رو داشته باشم

فقط اجازه بده دلم برات تنگ بشه

فقط اجازه بده دلم مال تو باشه

فقط اجازه بده عزیزم باشی

همین کافیه فقط اجازه بده دوستت داشته باشم

زندانبان خوب من

خیلی خودمو به در و دیوار زدم خیلی تلاش می کردم یه راهی پیدا کنم تا بتونم نفس بکشم

هزار بار این یه وجب جا رو با قدمهام شمرده بودم 20 تا طول 15 تاعرض .

از حفظ بودم صدای پاشو .ریتم قدمهاش برام اشنا بود .

گوشامو تیز کردم صدای پاش می اومد از راه پله اومد بالا ... من در اخر سمت چپ بودم

قلبم داشت می اومد توی حلقم

درو باز کرد ...

سلام

سلام عزیزم

خوبی؟

اره قربونت برم تو چطوری؟

اوضاعت ؟

می گذرونم عزیزی . تو چی؟ یه وقت خودتو خسته نکنی

منم بد نیستم . امیدوارم روز خوبی داشته باشی . خدا نگهدار

به امید دیدار گلم

همین بود سهم هر روز من از زندانبانی که عاشقش بودم.

تو در استانه خزان متولد می شوی

ای کاش همه باور می کردند که آتش می تواند فقط بسوزد و اصلا نسوزاند. اینکه معمولی است . ای کاش همه باور می کردند جایی هست  که آب سر بالا می رود اصلا اینها هم مهم نیست . مثلا کاش خورشید یک روز هم که شده بی خیال شرق و غرب می شد و طعم طلوع و غروب رو یا خدا رو چه دیدی ُ غروب و طلوع رو به شمال و جنوب می چشوند .اصلا رویش کی اتفاق می افتد؟ فکر کن که زمستان نمیراند ُ مگر دوباره چیزی متولد خواهد شد ؟

تو در استانه خزان متولد می شوی . می دانی چرا ؟ چون من خزان هاست که مرده ام . بدون مردن هم که چیزی به دنیا نمی اد . تو با خیال تخت چشم باز کن که من با همه پریشانی هایم چشم بسته ام .برای همیشه . 

حالا که هر بهاری خزان می خواهد...

 من می میرم ُ تو متولد شو حوای من

حباب!

تاحالا شده احساس کنی یه حباب هستی روی سطح آب که با هر تکونی و هر لرزشی حتی افتادن یه برگ خراب می شی و می ری زیر آب بعد دوباره با یه امید تازه به وجود بیای ؟

تا حالا شده تکلیف احساساتت رو ندونی؟

تاحالاشده نتونی برای اونا اسمی بزاری؟

تا حالا شده خودتو نشناسی؟

تا حالا شده چیزی رو بخوای و ازش دوری کنی؟

وای که چه حس بدیه...

تجربه کردنش برام عذاب اوره و این سردرگمی داره دیوونه ام می کنه . نمی دونم چه مرگیم شده؟ چرا نمی تونم خودمو جمع و جور کنم؟

نمی دونم چرا اختیار اشکامو از دست دادم

حتی گرماشونو احساس نمی کنم فقط خیسی صورتم ازارم می ده .

بوی این عطر داره کلافه ام می کنه.

تکلیف هیچ چیزم رو نمی دونم .

ارومم و خالی

خالی و سبک

سبک و ناب

درست مثل حباب

دوستم داشته باش همانگونه که من دوستت دارم

بگذار فاصله بین من و تو کمتر از آنی باشد

که می خواهیم و نمی توانیم

که می توانیم و نمی گذارند!

بگذار میان من و تو فاصله ای نماند

نه به خاطر خودت ُ

و نه به خاطر من !

که به خاطر این عشق دوستم داشته باش

بیش از انی که من دوستت دارم ...

روزهای با تو بودن ...

غروب است ، غروبی یخبندان ، قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط همیشگی را ندارد و من مانند همیشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نویسم .
می نویسم تا اندکی از دردهایم کاهش یابد ، می نویسم تا شاید روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند ، می نویسم تا شاید لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به یاد آورم . می نویسم تا شاید بتوان حسرت روزهای گذشته بی تو بودن را فراموش کنم . آری می نویسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به یادم افتی .
از زندگی با تمام خوشی هایش با تمام خنده هایش و با تمام زیبائیهایش متنفرم ، دلم می خواهد از این قفس رهایی پیدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم . اکنون که با منی ، همه چیز معنی دارد و زیباست و سخنان دلنشین است ، سخنانی که از اعماق وجودت بر می خیزد و با تمام حلاوت به جانم می نشیند و به من زندگی می دهد وقتی با صدای زیبایت مرا به بودن ترغیب می کنی ، وقتی شادیهای گذشته را با صدای پر از عطوفت و مهربانی برایم تعریف می کنی و وقتی من با صدایی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی ، در آن لحظه از یاد نرفتنی کسی جز من و تو و خدایمان و شاید آن درخت بید مجنون به حرفهای ما گوش ندهد . آه چه زیباست در زیر یک درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن . شاید روزی فرا رسد که ما اولین دوران دوستیمان را بیاد آوریم و بر روزگار گذشته حسرت بخوریم پس تو ای گل نازم :
بیا تا ارزش این لحظات را بدانیم و در دل جز مهر یکدیگر مهر کسی را راه ندهیم ...

شاید ...

دوست داشت ُ نه ؟تو هم  دوستش داشتی . مگه می شه همدیگه رو دوست نداشت باشید ؟ آخه مگه روی زمین خدا به جز شما دو نفر کس دیگه ای هم بود که دستت تون رو بگیره . با هم قل بخورید روی چمنزارهای بکری که شما دو تا ُ اولین بچه هایی بودید که پاتون به اون می رسید وقتی فکر می کنم به زمین گرد که عین یه توپ اسباب بازی ُ تمامش مال شما دوتا بود ُ دلم پر از شادی می شه . اما چی شد ؟چی شد که آخر قصه یه جور دیگه شد ؟ یعنی واقعا کجای مسیر رو اشتباه رفتید که قصه ختم شد به اینکه از هم بدتون بیاد ؟ یعنی از هم بدتون اومد ؟ یعنی وقتی که برادرت خواست بکشدت ُ تو حتی وقت نکردی یادش بیاری که چقدر همدیگه رو دوست دارید ؟

هابیل! نشد که به برادرت بگی تمام زمینی که من و تو رو عین بچه هاش بغل کرد و بزرگ کرد و دوست داشت ُ از وحشت این اتفاق داره به خودش می لرزه ؟ یا اون یکی ُ برادرت رو می گم ُ یادش نیفاتد که اگه یه وقت زمین می خوردی ُ می دوید و دستت رو می گرفت و تو چشات لبخند می زد .

اون رو ز چی شد که این بار خودش زمین خوردنت رو خواست ؟ چی شد که زمینت انداخت ؟ اون قدر محکم که هیچ وقت بلند نشی و زمین که نمی دونست چطور بغضش رو قورت بده ُ تن بی جون و نفس تو رو محکم تو آغوش گرفت ...

شاید چون بزرگ شده بودید ُ شاید بزرگ شدنُ خنده هاتونو سخت کرده بود و غم هاتونو بزرگ ...شاید...

می گن آدمای خدایی هر روز ُ بارها و بارها دعا می کنند :  

خدایا !

      آنی  و کمتر از آنی 

 من را به حال خود رها نکن .

شاید قابیل ُ این دعا رو بلد نبود .

آدم و حوا هم عاشق بودن ؟!

سپس خداوند خدا آنان را فرمود : همگی ؛بزرگتان و کوچکتان ؛ دورتان و نزدیکتان ؛ در پای اینان به خاک افتید ؛ فرمان فرمان خداوند بود . همه سر به سجده نهادند ؛ جز شیطان که طغیان کرد .اکنون که خداوند خدا دوست داشتن را برمی گزیند ؛ عشق را در پای آن به سجده می خواند ؛ او که عاشق بزرگ و دیرین خداوند است از کینه جانش عاصی می شود ؛ حسد عشق عشق را نیز تباه می کند مطرود عشق م یگردد و دشمن دوست داشتن اما به پاس  عشق دستش رادر انتقام از دوست خویش ؛ امانتدار آشنا و خویشاوند همانند و تلمیذ درس های خویش باز می گذارد تا هم عشق را پاداش داده باشد و هم دوست داشتن را بیازماید .

همیشه عاشق این قسمت کتاب دکتر شریعتی بودم چقدر زیبا دوست داشتن و عاشق بودن رو با هم مقایسه کرده خداوند عاشق انسانها نیست بلکه اونا رو دوستداره . توی زندگی بعضی وقتا دوست داشتن و عاشق بودن رو نمی شه از هم شناخت .

تا حالا شده در عین رودرواسی با کسی به شدت باهاش احساس نزدیکی کنید و بخواید اون همیشه باهاتون باشه من این حسو تجربه کردم خیلی شیرینه .یه دلهره یه شوق شیرین یه دل دل دلواپسی ...

آینده چیزیه که من همیشه دوستش داشتم یه انتظار بی پایان همیشه دلم م یخواد منتظر آینده باشم حتی اگه اینده یه ساعت دیگه باشه و اون شور و اشتیاق شیرین با این انتظار دوستداشتنی وقتی همراه بشه من می شم حوا و تو می شی ادم .

مرا دریاب ...

همه وجودم را در این جمله خلاصه می کنم :

به تو پناه آورده ام ، مرا دریاب ...

ادم و حوا

 یه وقتایی دنیا و ادماش اینقدر حوصله ات رو سر می برن که دوست نداری هیچ کسو به قلبت راه بدی یه حریم یه حفاظ یه حصار یه سیم خاردار می کشی دور خودت برای شروع ارتباطت هم یه اصول و قرار و مدار می زاری اما یه دفعه با یه حادثه و یه اتفاق عجیب همه چیز به هم می خوره .

من میگم خوش به حال ادم و حوا که زمین به این عظمت مال خودشون دو تا بود و عشقشون هم انحصاری. حالا حکایت من و عزیزی خودم هم شده همین . لیلی و مجنون ُخسرو و شیرین ُویس و رامینُ وامق و عذرا هیچ کدومشون رو دوست ندارم فقط ادم و حوا تمام دنیایی که ساختیم مال خودمون .

با تو ...

پروردگارا !
بزودی آسمان پنجره می گشاید تا شمیم آمدن « مهدی موعود »  را به منتظرانش مژده دهد . آن رویای سبز انتظار ، آن تکرار حدیث عشق در ندبه آدینه ها و آن سایه روشن تر از خورشید و او می آید تا بر گونه های باران خورده انتظار دست نوازش کشد و به قلبهای ما آرامش جاودانه عطاء نماید .

سامی عزیزم ! با تو رنگ زیبای سرنوشتم را با آخرین قلم بر روی صفحه تنگ و تاریک روزگارم کشیدم ، آن طور که تو خواستی ، ولی می دانم که در خاطرت نیست . با تو از نهایت لحظه های تنهایی در سکوتی بی همتا سخن گفتم ، ای کاش تو می فهمیدی که من از چه می گفتم .

با تو از درهای بسته ولی به ظاهر باز گذشتم ، درهایی که عاقبت را در چشمانش نمی دید.

من با تو بر روی آیینه ی زندگیم راه رفتم و خسته شدم ، مانند یک رویای کوچک در قلبت جای گرفتم ، همچنان که تو بسان یک رویای بزرگ در قلبم نشستی .

با تو شرمم را از جان بی رحم کندم و به گوشه ای انداختم و به انتظار جرعه ای از نگاهت نشستم . 
با تو لحظه های تلخ زندگیم را دزدکی مخفی کردم ، چون تو همیشه می گفتی زندگی برایم حتی شیرین تر از توست .

با تو لحظه ها را آن طور که خواستم صدا زدم ، صدایی که تو بنفشه اش بودی .

من با تو حتی رنگ چشمانم را از یاد بردم ، من با تو زشتی و زیبایی را در پناه بوسه یافتم ، با تو از صدای تار خاک خورده در گوشه اتاقم سخن گفتم ولی تو باور نکردی که تنها صدای زخم خورده اوست که مرا در خود اسیر کرده است .

با تو از شبهای با ستاره گذر کردم و خود را به شبی رساندم که دیگر تو در آنجا نبودی ولی فقط با تو که طرحی به روی چشمان من بودی می توانم رها کنم این دنیای به ظاهر دنیا را ...

شروع ...

خدایا !

اگر چشمانمان نه به شوق دیدار تو گشوده شوند ، آنها را کور کن ...

و اگر پاهایمان جز به راه تو روند ، آنها را بشکن ...

معبودا !

اگر خونمان بی گرمای تو جریان یابد آن را بریز ...

و اگر نفسی بی یاد تو برکشیم آن را از ما بگیر ...

اما ...

بگذار تا روحمان در سایه ی الطافت آرام گیرد ...

دوستان سلام .

ما ( سمیرا و محمود ) قراره از این به بعد این وبلاگ رو مدیریت کنیم . ما توی سایت کلوب با هم آشنا شدیم . پروفایل جالبی که از نظر همدگه داشتیم ، نظر مساعد هر دو ما رو به هم جلب کرد . به قول محمود خودش ، انسان بودن من ( سمیرا ) نظر اونو جلب کرد و باعث شده علاقه شدیدی به من پیدا کنه  ، امیدوارم بتونم از پس این همه علاقه بر بیام .

و اما هدف ما : آمده ایم تا پله پله ، بالا رفتن را بیاموزیم تا باور کنیم می توانیم آنی باشیم که در تصور دیگران نیست ، آمده ایم تا چهره ای نو نشان دهیم ، از مایی که همیشه به جرم جنوبی بودن دیده نشده ایم ، آمده ایم تا دیده شویم ... تا قد بکشیم . گرد هم آمده ایم تا ققنوس وار آیین سوختن بیاموزیم . بیاموزیم که می توانیم همه با هم آستین همت بالا بزنیم و ننشینیم به انتظار دیگرانی که شاید هیچ گاه به یادمان نیفتند . گرد هم آمده ایم تا هم پیمان و هم سوگند یاور هم باشیم .

در جمع دو نفره ما دوستی حاکم است بیایید تا گستره دوستیمان وسیعتر شود .

به امید همراهی و یاری شما ...