اکنون بی تو ...

هیچ وقت فکر نمی کردم به جایی تو زندگی برسم که هیچی نخوام ... هیچی . که قید همه چیز و همه کس رو بزنم . قید کار ،  زندگی و حتی دوست داشتنی هایم . اینکه برم رو کنار دریا ، تو ماشین بشینم صندلی رو بخوابونم و چشما مو ببندم و فقط بو بکشم ، بوی عطر تو رو بشنوم و بس ... و هق هق گریه کنم  . این روزا چشمام همش سیاهی میره .

الکی می خندم و یه نقاب شادگونه می زنم که تا همیشه درس شکپیر یادم بمونه که دنیا تماشاخانه ای بیش نیست ..

تحمل این روزها سخته ، می دونم روزهای سختتری شاید بازم باشه ... ولی من تعادل وجودم به هم خورده . تعادل بازی کردنم !

و اما تو ، من بازم باهات هستم ، آرووم باش و عمیق تر نفس بکش !... بذار بگذره و بره !

روزی که شروع کردیم باورم نمیشد اینجور بشه .. باور کن بد روزهایی دارم . به یادم باش . این بزرگترین کمک است به من ... به یادم باش . من هم به یادت خواهم ماند تا ابد ...  

شادزی و مهرافزون

نظرات 1 + ارسال نظر
امید سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 15:42 http://www.oko.ir

جای قلم توانای شما در حرفه ای ترین جامعه مجازی ایرانی ها خالی ست...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد