ای کاش همه باور می کردند که آتش می تواند فقط بسوزد و اصلا نسوزاند. اینکه معمولی است . ای کاش همه باور می کردند جایی هست که آب سر بالا می رود اصلا اینها هم مهم نیست . مثلا کاش خورشید یک روز هم که شده بی خیال شرق و غرب می شد و طعم طلوع و غروب رو یا خدا رو چه دیدی ُ غروب و طلوع رو به شمال و جنوب می چشوند .اصلا رویش کی اتفاق می افتد؟ فکر کن که زمستان نمیراند ُ مگر دوباره چیزی متولد خواهد شد ؟
تو در استانه خزان متولد می شوی . می دانی چرا ؟ چون من خزان هاست که مرده ام . بدون مردن هم که چیزی به دنیا نمی اد . تو با خیال تخت چشم باز کن که من با همه پریشانی هایم چشم بسته ام .برای همیشه .
حالا که هر بهاری خزان می خواهد...
من می میرم ُ تو متولد شو حوای من