حباب!

تاحالا شده احساس کنی یه حباب هستی روی سطح آب که با هر تکونی و هر لرزشی حتی افتادن یه برگ خراب می شی و می ری زیر آب بعد دوباره با یه امید تازه به وجود بیای ؟

تا حالا شده تکلیف احساساتت رو ندونی؟

تاحالاشده نتونی برای اونا اسمی بزاری؟

تا حالا شده خودتو نشناسی؟

تا حالا شده چیزی رو بخوای و ازش دوری کنی؟

وای که چه حس بدیه...

تجربه کردنش برام عذاب اوره و این سردرگمی داره دیوونه ام می کنه . نمی دونم چه مرگیم شده؟ چرا نمی تونم خودمو جمع و جور کنم؟

نمی دونم چرا اختیار اشکامو از دست دادم

حتی گرماشونو احساس نمی کنم فقط خیسی صورتم ازارم می ده .

بوی این عطر داره کلافه ام می کنه.

تکلیف هیچ چیزم رو نمی دونم .

ارومم و خالی

خالی و سبک

سبک و ناب

درست مثل حباب

دوستم داشته باش همانگونه که من دوستت دارم

بگذار فاصله بین من و تو کمتر از آنی باشد

که می خواهیم و نمی توانیم

که می توانیم و نمی گذارند!

بگذار میان من و تو فاصله ای نماند

نه به خاطر خودت ُ

و نه به خاطر من !

که به خاطر این عشق دوستم داشته باش

بیش از انی که من دوستت دارم ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد