غروب است ، غروبی یخبندان ، قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط همیشگی را ندارد و من مانند همیشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نویسم .
می نویسم تا اندکی از دردهایم کاهش یابد ، می نویسم تا شاید روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند ، می نویسم تا شاید لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به یاد آورم . می نویسم تا شاید بتوان حسرت روزهای گذشته بی تو بودن را فراموش کنم . آری می نویسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به یادم افتی .
از زندگی با تمام خوشی هایش با تمام خنده هایش و با تمام زیبائیهایش متنفرم ، دلم می خواهد از این قفس رهایی پیدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم . اکنون که با منی ، همه چیز معنی دارد و زیباست و سخنان دلنشین است ، سخنانی که از اعماق وجودت بر می خیزد و با تمام حلاوت به جانم می نشیند و به من زندگی می دهد وقتی با صدای زیبایت مرا به بودن ترغیب می کنی ، وقتی شادیهای گذشته را با صدای پر از عطوفت و مهربانی برایم تعریف می کنی و وقتی من با صدایی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی ، در آن لحظه از یاد نرفتنی کسی جز من و تو و خدایمان و شاید آن درخت بید مجنون به حرفهای ما گوش ندهد . آه چه زیباست در زیر یک درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن . شاید روزی فرا رسد که ما اولین دوران دوستیمان را بیاد آوریم و بر روزگار گذشته حسرت بخوریم پس تو ای گل نازم :
بیا تا ارزش این لحظات را بدانیم و در دل جز مهر یکدیگر مهر کسی را راه ندهیم ...
سلام آسمونی
خوبه که این احساس زیبای "دوست داشتن" رو می تونی بنویسی.
بازهم بنویس. بنویس تا به زیبایی های بیشتری برسی