روزهای با تو بودن ...

غروب است ، غروبی یخبندان ، قلبها از حرکت افتاده و زندگی شور و نشاط همیشگی را ندارد و من مانند همیشه دور از تو در خلوت اطاق به گوشه ای پناه برده ام و باز می نویسم .
می نویسم تا اندکی از دردهایم کاهش یابد ، می نویسم تا شاید روزگار خوب و خوش گذشته را در من تکرار کند ، می نویسم تا شاید لحظه ای از ساعتهای با تو بودن را به یاد آورم . می نویسم تا شاید بتوان حسرت روزهای گذشته بی تو بودن را فراموش کنم . آری می نویسم تا بعد از من و بعد از گذشت سالها آن را بخوانی و لحظه ای به یادم افتی .
از زندگی با تمام خوشی هایش با تمام خنده هایش و با تمام زیبائیهایش متنفرم ، دلم می خواهد از این قفس رهایی پیدا کنم و بتوانم لحظه ای با تو و در کنار تو باشم و با تو درد دل کنم . اکنون که با منی ، همه چیز معنی دارد و زیباست و سخنان دلنشین است ، سخنانی که از اعماق وجودت بر می خیزد و با تمام حلاوت به جانم می نشیند و به من زندگی می دهد وقتی با صدای زیبایت مرا به بودن ترغیب می کنی ، وقتی شادیهای گذشته را با صدای پر از عطوفت و مهربانی برایم تعریف می کنی و وقتی من با صدایی که مملو از هزاران غم و غصه است با تو درد دل می کنم و از دل و جان به سخنان من گوش می کنی ، در آن لحظه از یاد نرفتنی کسی جز من و تو و خدایمان و شاید آن درخت بید مجنون به حرفهای ما گوش ندهد . آه چه زیباست در زیر یک درخت نشستن و به سخنان تو گوش دادن . شاید روزی فرا رسد که ما اولین دوران دوستیمان را بیاد آوریم و بر روزگار گذشته حسرت بخوریم پس تو ای گل نازم :
بیا تا ارزش این لحظات را بدانیم و در دل جز مهر یکدیگر مهر کسی را راه ندهیم ...

نظرات 1 + ارسال نظر
یاسر سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 11:09 http://asemooni.blogsky.com

سلام آسمونی

خوبه که این احساس زیبای "دوست داشتن" رو می تونی بنویسی.

بازهم بنویس. بنویس تا به زیبایی های بیشتری برسی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد