با تو ...

پروردگارا !
بزودی آسمان پنجره می گشاید تا شمیم آمدن « مهدی موعود »  را به منتظرانش مژده دهد . آن رویای سبز انتظار ، آن تکرار حدیث عشق در ندبه آدینه ها و آن سایه روشن تر از خورشید و او می آید تا بر گونه های باران خورده انتظار دست نوازش کشد و به قلبهای ما آرامش جاودانه عطاء نماید .

سامی عزیزم ! با تو رنگ زیبای سرنوشتم را با آخرین قلم بر روی صفحه تنگ و تاریک روزگارم کشیدم ، آن طور که تو خواستی ، ولی می دانم که در خاطرت نیست . با تو از نهایت لحظه های تنهایی در سکوتی بی همتا سخن گفتم ، ای کاش تو می فهمیدی که من از چه می گفتم .

با تو از درهای بسته ولی به ظاهر باز گذشتم ، درهایی که عاقبت را در چشمانش نمی دید.

من با تو بر روی آیینه ی زندگیم راه رفتم و خسته شدم ، مانند یک رویای کوچک در قلبت جای گرفتم ، همچنان که تو بسان یک رویای بزرگ در قلبم نشستی .

با تو شرمم را از جان بی رحم کندم و به گوشه ای انداختم و به انتظار جرعه ای از نگاهت نشستم . 
با تو لحظه های تلخ زندگیم را دزدکی مخفی کردم ، چون تو همیشه می گفتی زندگی برایم حتی شیرین تر از توست .

با تو لحظه ها را آن طور که خواستم صدا زدم ، صدایی که تو بنفشه اش بودی .

من با تو حتی رنگ چشمانم را از یاد بردم ، من با تو زشتی و زیبایی را در پناه بوسه یافتم ، با تو از صدای تار خاک خورده در گوشه اتاقم سخن گفتم ولی تو باور نکردی که تنها صدای زخم خورده اوست که مرا در خود اسیر کرده است .

با تو از شبهای با ستاره گذر کردم و خود را به شبی رساندم که دیگر تو در آنجا نبودی ولی فقط با تو که طرحی به روی چشمان من بودی می توانم رها کنم این دنیای به ظاهر دنیا را ...

نظرات 1 + ارسال نظر
آرمین آران جمعه 25 مرداد‌ماه سال 1387 ساعت 02:11 http://aranlar.blogsky.com/

اللهم عجل لولیک الفرج

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد